ابن المقفع ( مترجم : منشي )
172
كليله و دمنه ( فارسي )
نامباركست ، و فرجام آن نامحمود ، چنان كه از آن گرگ بود . زن پرسيد كه : چگونه است آن ؟ گفت : [ صياد آهو و خوگ و گرگ ] آوردهاند كه صيّادي روزي شكار رفت و آهوي بيفگند و بر گرفت و سوى خانه رفت . در راه خوگي [ 1 ] با او دوچهار شد [ 2 ] و حملهاي آورد ، و مرد تير بگشاد و بر مقتل خوگ زد ، و خوگ هم در آن گرمي زخمي انداخت ، و هر دو بر جاى سرد شدند . گرگي [ 3 ] گرسنه آنجا رسيد ، و مرد و آهو و خوگ بديد ، شاد شد و بخصب و نعمت ثقت افزود ، و با خود گفت : هنگام مراقبت فرصت و روز جمع و ذخيرتست ، چه اگر اهمالي نمايم از حزم و احتياط دور باشد و بناداني و غفلت منسوب گردم ، و بمصلحت حالي و مآلي آن نزديكتر است كه امروز با زه كمان بگذرانم ، و اين گوشتهاى تازه را در كنجي برم و براى ايّام محنت و روزگار مشقّت گنجي سازم . و چندانكه آغاز خوردن زه كرد گوشهاى كمان بجست ، در گردن گرگ افتاد ، و بر جاى سرد شد . و اين مثل بدان آوردم تا بداني كه حرص نمودن بر جمع و ادّخار نامباركست و عاقبت وخيم دارد . زن گفت : الرّزق على اللّه [ 4 ] . راست ميگوئي ، و در خانه قدري كنجد و برنج هست ، بامداد طعامي بسازم و شش هفت كس را از آن لهنهاي [ 5 ] حاصل آيد . هر كرا خواهي بخوان . ديگر روز آن كنجد را بخته كرد [ 6 ] ، در آفتاب بنهاد و شوى را گفت : مرغان را ميران تا اين خشك شود ، و خود به كار ديگر پرداخت . مرد را خواب در ربود . سگي
--> [ 1 ] . ( 4 ) خوگي در اساس : خوك . [ 2 ] دوچهار شدن ص 107 ح بر س 2 ديده شود . [ 3 ] . ( 5 ) گرگي در اساس : كرك . [ 4 ] . ( 13 ) الرّزق على اللّه روزي ( دادن ) بر خدا ( واجب ) است . [ 5 ] . ( 14 ) لهنه ناشتا شكن ، چاشت بامداد ، ناهاري آن قدر كه كفاف سدّ جوع نكند و سير نكند ( از صراح و مقدّمة ) . نامهء تنسر ( چاپ مينوى ص 46 س 12 ) ديده شود . در شرح مقامات حريري بمناسبت جملهء فتظاهر باللّكنة و تشاغل باللّهنة آمده است كه لهنة چيزي باشد كه قبل از رسيدن غذا بدان تغيير ذائقه ميدهند ، و نيز آنچه بشخصي كه تازه از سفر رسيده باشد هديه كنند ( چاپ دو ساسي ص 85 ) . [ 6 ] . ( 15 ) بخته كردن پوست كندن و پوست گرفتن ، مثل گرفتن پوست ماش و كنجد و نخود ( از براى لپّه كردن ) و هر چيز ديگر حتّى برّه و گوسفند . در فرهنگ رشيدى اين بيت از ( اثير ) اخسيكثي بشاهد آورده شده است : باز ترا كه شاه طيور است چون عقاب * از گوسفند بختهء افلاك مسته باد ( بيت در ديوان اثير در ص 94 آمده است ولي « تخته » چاپ شده ، نه بخته ) .